الفيض الكاشاني

115

شوق مهدى ( فارسى )

سر و جانم فداى خاك رهش * تن زارم براى خدمت اوست تا « نُريدُ نَمُنّ » حق فرمود * گردنم زير بار منت اوست همه كس بر طهارتش شاهد * همه عالم گواه عصمت اوست جبرئيل امين در آن درگاه * پرده‌دار حريم حرمت اوست هر كسى را غمى و ما و غمش * فكر هر كس به قدر همت اوست فيض را بهره گر ز تقوى نيست * سينه‌اش مخزن محبت اوست [ غزل 33 ] كس نيست كه او منتظر وصل شما نيست * جان نيست كه آن خاك ره آل عبا نيست حق معرفت مهر شما در دل ما كاشت * اين شدت شوق و شعف از جانب ما نيست كس نيست كه آن قدر شما را نشناسد * در هيچ سرى نيست كه سِرّى ز خدا نيست دل تيره شد از ظلمت شبهاى فراقت * بازآى كه بىمهر رخت نور و ضيا نيست بازآ كه نمانده است ز اسلام مگر « 1 » نام * در روى زمين بى تو به جز جور و جفا نيست در هجر تو گر فيض بميرد چه توان كرد * با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست در صومعه و خانقه و خلوت و مسجد * جائى نتوان يافت كه دستى به دعا نيست [ غزل 34 ] روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست * در پرده‌اى هنوز و صدت عندليب هست مرديم از فراق تو اى عيسى زمان * آيا ز خوان وصل تو ما را نصيب هست ؟ هر جا روم خيال تو در ديده من است * هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست هرچند دورم از تو كه دور از تو كس مباد * ليكن اميد وصل توأم عنقريب هست دورى ز خدمت تو ز نقصان شوق ماست * دردا كه درد نيست و گرنه طبيب هست اظهار شوق اين همه از فيض هرزه نيست * هم قصه غريب و حديث عجيب هست [ غزل 35 ] اى هدهد صبا به سبا مىفرستمت * بنگر كه از كجا به كجا مىفرستمت

--> ( 1 ) - نسخه ك : بجز .